![]() |
![]() |
|
|
دوست یعنی کسی که وقتی هست ارام باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه.
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش سوء تعبیر نمیشه. دوست یعنی یک دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار که دلت میگیره یک دل دیگه هم دل تنگه غمت میشه. دوست یعنی تنهایی هام را می سپارم دست تو چون شک ندارم می فهمیش. دوست یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی نه گاهی..... نه بنا به اقتضاء ....نه به شرط خلوت و تنهایی. دوست یعنی تو نماینده منی حتی اگه نباشم.... حتی اگه نباشی". دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درد و دل کردن با من به لکنت بیفتی. دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به تو هست. یعنی باکی نداشته باش از سختی و تلخی و بی رحمی های روزگار چون دعای من همیشه با تو هست
|
|
+ نوشته شده توسط
پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 21:38 توسط دلسوختگان |
|
|
نمیدونم واقعآ چی باید الان بگم بعد ۲ سال برگشتم اونم تنها !!! بدون دوستام.دوستایی که یه زمانی نفس هم بودیم.همیشه با هم. با هم .....حالا از اون باهم بودنا هیچی نمونده هیچی. هیچییییی.....چرا یه چیزایی هست:خاطراتمون عکسامون .فیلمامون.... که دیدنشون الان واسم آزار دهنده شده که می خوام فراموششون کنم ولی نمیشه.چرا؟؟؟؟چرا باید الان به جایی برسیم که بخوایم فراموششون کنیم؟مگه اونا بچگی و نوجونیمون رو توش نداشتن؟ مگه به اون دوران نمیگفتیم دوران جاهلیت؟ جرا الان دلتنگ همون دوران جاهلیت بایدبشم؟ نمیدونم وجدانم چرا الان داره میگه باعث همه این دوری ها خودمم؟ولی بخدا اینطور نبود .نمیدونم چرا هر سه تامون دچار غرور کاذب شدیم که فکر میکردیم از هم برتریم که چشم روی همه چیز بستیم لعنت به این کنکور که همون رو عوض و از هم دور کرد.همینا باعث دوری شد.هر لحظه از هم دورتر شدیم دور دوررر. در حدی که الان اگه همدیگه رو توی خیابون ببینیم به زور سلام علیک کنیم.باورم نمیشه به زور.مایی که سه تایی توی یه ظرف غذا می خوردیم. می دونم دارم چرند میگم و اصلآ دلیلی نداره بخوام اینجا این چیزا رو بگم اونم بعده ۲ سال.همه اینا رو بزارین به عنوان یه درد و د ل مختصر و یه شروع دوباره واسه وبلاگی که سه تایی شروع کردیم و من تنهایی ادامه میدم .اینجام یه یادگاری از اون دوران که می خوام هر از چند وقتup date کنم به یاده اون موقعه ها که سه تایی یه جا جمع میشدیم وup date میکردیم. |
|
+ نوشته شده توسط
پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 1:20 توسط دلسوختگان |
|
|
یه روزی همه می خواستن وحدت این سه کله پوک از بین بره حالا اون روز خیلی وقته که اومده هرکدوم از ماسه تایه گوشه این دنیا هستیم
احساس خوشبتی "باور خوشتن است
پس ان روز که خود را بشناسیم و تواناییهایمان ر ابرشماریم
و به قدرت اراده مان یقین یابیم"
خوشبخت ترین انسان روی زمین خواهیم بود
|
|
+ نوشته شده توسط
جمعه سوم آبان 1387ساعت 6:57 توسط دلسوختگان |
|
|
امروز یک سال از وبلاگ نویسی ما گذشت تو این یک سال خیلی چیز ها
عوض شد ولی وحدت و صمیمیت ما صد برابر شد.
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد.
|
|
+ نوشته شده توسط
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:34 توسط دلسوختگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده توسط
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:27 توسط دلسوختگان |
|
|
آسمان سیاه
ابر ها سیاه آدمها سیاه زندگی سیاه زمانه سیاه وتنها نقطه روشن قلب من تو
|
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:6 توسط دلسوختگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:30 توسط دلسوختگان |
|
|
منتظرم هر صبح و شام٬منتظر٬منتظر دستی که بیایدو مرا با خود ببرد٬دستی نجات دهنده٬من
منتظرم.هر صبحی که چشمم به دنیا باز می شود به خود می گویم او خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد.این انتظار خیلی تلخ است ولی من طعم تلخ این انتظار را به تنهایی تا ابد ترجیح می دهم.بهار را تابستان می کنم.تابستان را پاییز و پاییز را زمستان و همواره چشم به در دوخته ام تا تو بیایی.آخر ای بی وفا من که بهار زندگ ام را به دست تو سپردم٬من که از پاییز تو که آرزوهایم را به تاراج برد گلایه ای نداشتم و خود با رضا و رغبت با دستهای خالی تو ساختم.صد بار مرا شکستی دوباره از جا بر خاستم.چرا رهایم کردی و رفتی؟جرم من چه بود؟می دانم ٬عاشقی و عاشقی.پس مرا به جرم عشق بکش.قلبم را از سینه به قدرت خنجر بی وفایی ات بیرون بیاور و ببین که بر روی آن نوشته دوستت دارم٬دوستت دارم٬ دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:9 توسط دلسوختگان |
|
|
بعد یه مدت به نسبت طولانی تصمیم گرفتیم یه آپ به نسبت طولانی بکنیم
ای به داد من رسیده . تو روزای خود شکستن ای چراغ مهربونی. تو شبای وحشت من ای تبلور حقیقت. توی لحظه های تردید تو شبو از من گرفتی. تو منو دادی به خورشید اگه باشی یا نباشی . برای من تکیه گاهی برای من که غریبم. تو رفیقی. جون پناهی یاور همیشه مومن.تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوری. برای من عادت ناجی عاطفه من. شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من. از تن تو خون گرفته اگه مدیون تو باشم . اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره . که منو دادی نشونم یاور همیشه مومن . تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوری. برای من عادت وقتی شب . شب سفر بود. توی کوچه های وحشت وقتی هر سایه کسی بود. واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه شب . تپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست . بهترین لباس من بود تو با دست مهربونت . به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی . حلقه شب و دریدی یاور همیشه مومن.تو برو سفر سلامت غم من مخور که دوری. برای من شده عادت دوری برای من شده عادت |
|
+ نوشته شده توسط
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:43 توسط دلسوختگان |
|
|
زیبایی را در کجا می جوییدو او را چگونه می یابید٬مگر آن گاه که او خود راه و راهبر
شما باشد؟ و چگونه از او سخن می گویید٬مگر آنگاه که او خود با فنده سخنان شما باشد؟ و زیبای نیاز نیست٬خوشی محض است. زیبایی دلی است بر افروخته و روحی است سر مست شده. زیبایی زندگی است٬آنگاه که پرده از رخسار پاک خود بر می دارد. اما زندگی شمایید و پرده شما. |
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 6:11 توسط دلسوختگان |
|
|
ای کسانی که مسئول مرگ من هستین دوست دارم
وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفتم مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند هرچه سیاه بختی بود من کشیدم قالب یخی بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم بر سر مزارم آب شود زیرا می دانم او از مرگ من نیز با خبر نخواهد شد
|
|
+ نوشته شده توسط
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 22:13 توسط دلسوختگان |
|
|
سیاهی پرده کشیده بر دل خسته ام
ناتوان شدم دیگر از زیستن
از ماندن وساختن و سوختن
حتی مرا یارای رفتن نیست
چون نمی دانم ٬باید از کدام ره رفت
جاده را چگونه باید یافت
کوره راه را هم گم کرده ام
همه راهها در امتداد راهی دیگرند
راه اصلی را چگونه باید یافت
می دانم که باید رفت
اما از کدام راه
سیا هی پشت سیاهی
چه بد اقبالم من ٬که تا این حد ناتوانم.
|
|
+ نوشته شده توسط
شنبه سوم تیر 1385ساعت 13:37 توسط دلسوختگان |
|
|
خدایا باد هاي نا آرامت را بر من فرو فرست برگ هاي پاييزت روحم را فرو پوشانده اند خداوندا باران هايت را بر من فرو فرست گرد هاي پاييزت روحم را فرو پوشانده اند اي خداي شادي که روز هاي آرام آفتابيت را دوست داشتم که روز هاي آرام آفتابيت را دوست دارم خدايا خداوندا
|
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:45 توسط دلسوختگان |
|
|
ما چون دو دریچه روبروی هم اگاه زهر بگومگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز اینده عمر اینه بهشت اما اه چون شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد |
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 18:17 توسط دلسوختگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده توسط
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 20:31 توسط دلسوختگان |
|
|
تنها به من بگو چه بايد مي کردم
و نکردم! تنها لحظه اي در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو که غير از عمر و جواني و شور عشق ديگر چه به پاي تو بايد ميريختم؟ من که در هر شرايطي در کنار تو ايستادم.... و شايد اشتباه من . اعتماد به تو بود! لحظه اي در چشمان من مردانه نگاه کن...
|
|
+ نوشته شده توسط
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 6:43 توسط دلسوختگان |
|
|
با تو ای سهراب...
ای به پاکی چون آب٬ یادته گفتی بهم«تا شقایق زنده است زندگی باید کرد»؟ نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد. |
|
+ نوشته شده توسط
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:59 توسط دلسوختگان |
|
|
کلبه ی تنهایی من پر از فریاد است٬
فریادی به بلندای سکوت به زلالی حقیقت و به زیبایی باران بهاری کلبه ام تنهاست٬ اما نسترن می داند که چه پر غوغاست مثل شعر های ساده و بی وزن شاعران گمنام باد اما... بی درنگ می وزد و با آن حرف می سازد.
|
|
+ نوشته شده توسط
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 8:23 توسط دلسوختگان |
|
|
انگار همین نزدیکی است خاکستر تمام خا طرات رفته بر بادم انگار نه انگار که دیری است در حسرت یک نگاه از تو ماندم انگار نه انگارکه هستن ققنوس زمانه باز بر پیکر خاطراتم افتاده تا باقی زندگی من را قربانی یادهای زنده در باد کند افسوس که رونقی نمانده در زندگی ام تا نذر کنم برای لحظه بوییدن تو ......
سکوت سر شار از سخنان ناگفته است٬ از حرکات ناکرده٬اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده٬ در این سکوت حقیقت ها نهفته است٬حقیقت تو
|
|
+ نوشته شده توسط
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:9 توسط دلسوختگان |
|
|
نميدانم چرا رفتي ... نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم و تو ...
بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟! تا کي؟! براي چه؟!ولي رفتي ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت ، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتن تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت و من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد...
|
|
+ نوشته شده توسط
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 23:44 توسط دلسوختگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 22:13 توسط دلسوختگان |
|
|
پیوند آب و آسمان
کاش می دانستم که تو در لحظه ی زایش نیلوفر ها به که می اندیشی؟ |
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 21:15 توسط دلسوختگان |
|
|
مرا با تو رازی نیست
تو٬ آن قدر زلالی که سنگی قلبت را آسمان می بیند و من آن قدر خاکی که لاله های دامنم را بهار می شمرد میان دو پنجه خواهش دری است بسته از تمنای غرور ببین... مسا فری هستم شتابان٬ به سوی بنفشه زار نگاهت....
|
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 21:7 توسط دلسوختگان |
|
|
من و آیینه و ماه
از دل شب تا صبح به تو می اندیشم ماه از خلوت خویش به تن شیشه گریخت آیینه از نفس نور شکست تکه های مهتاب٬ قدم سرخ مرا می بوسند صبح در ساکت دل نفسی سنگی پیدا سه نفر خاک شدند من و آیینه و ماه.....
|
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 16:6 توسط دلسوختگان |
|
|
زندگی سر شار از درد است
تولد درد٬ بودن درد ٬ رفتن درد خدایا کی می شود لختی در این گردونه ی پر درد
|
|
+ نوشته شده توسط
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 15:8 توسط دلسوختگان |
|
کار ما نیست شناسایی«راز» گل سرخ٬ کار ما شاید این است که در« افسون» گل سرخ شناور باشیم. پشت دانایی اردو بزنیم. دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید٬در می آید متولد بشویم. هیجان ها را پرواز دهیم. روی ادراک فضا٬رنگ٬صدا٬پنجره گل نم بزنیم. آسمان را بنشانیم میان دو هجای«هستی». ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم. بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم. نام را باز ستانیم از ابر٬ از چنار٬از پشه٬از تابستان روی پای تر باران به بلندی محبت برویم٬ در به روی بشر و نور و گیاه وحشره باز کنیم
کار ما شاید این است. که میان گل نیلوفر وقرن پی آواز حقیقت برویم. |
|
+ نوشته شده توسط
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:32 توسط دلسوختگان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:53 توسط دلسوختگان |
|
|
هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاه اش کردم٬از اعماق نومیدی صدایش کردم: «ای پیدای دور از چشم! «دیری ست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را «رؤیای عشق ات را٬ در این گودال تاریک٬آفتاب واقعیت کن!» و آن دم که چشمان اش ٬در آن خاموش٬ بر چشمان من لغزید در قعر تردید این چنین با خویشتن گفتم: «آیا نگاه اش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یأس بارم نیست؟ «آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم٬نیست؟ «نه! «من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاه ام می دهم تصویر!» آن گاه نومید٬ از فروتر جای قلب یأس بار خویش کردم بانگ باز از دور: «ای پیدا دور از چشم!....» او٬لب زلب بگشود و چیزی گفت پاسخ را اما صدای اش با صدای عشق های دور از کف رفته می مانست...... لالایی گرم خطوط پیکرش٬از تارو پود محو مه پوشید پیراهن. گویا به رؤیای بخار آلود و گنگ شام گاهی دور او را دیده بودم من .........
|
|
+ نوشته شده توسط
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:56 توسط دلسوختگان |
|
|
ساقه ای بودم ، دور اَن قامت مهر
ناتوان ، نازک ، ترد تندبادی برخاست تکیه گاهم افتاد ، برگهایم ... بی تو ، ان هستی دیگر ، به چه کارم امد یا به چه دردم خورد؟ روز ها ، طی شد از تنهایی مالامال ، شب ، همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال . همه شب چهره لرزان تو بود ، کز فرا سوی کران ، گرم می امد در اَیینه ، اشک فرود نقش روی تو ، درین چشمه هویداست ، هنــــــــــــــــوز ! تو گذشتی و شب و روز گذشت . ازاَن زمانها ، به امیدی که تو بر خواهی گشت ، تا کنون کنار هر ساقه ، مات ، می نشینم به تماشا ، تنها ....!!
|
|
+ نوشته شده توسط
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:54 توسط دلسوختگان |
|
|
یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست وقتی: پرنده ها همه خونین بال ترانه ها همه اشک آلود ستاره ها همه خاموشند. دستی برآوریم ، باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم . روزی که آدمی خورشید دوستی را در قلب خویش یافت امید رهایی از دل این شب تار هست . و آنجا که مهربانی لبخند می زند در یک جوانه نیز شکوه بهار هست!!
|
|
+ نوشته شده توسط
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 15:39 توسط دلسوختگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ID:
naughty_girl_666s |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 آبان 1387 دی 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|